زندگي مثل يه ديكته است هي غلط مينويسيم و هي پاك ميكنيم و دوباره و دوباره گاهي اوقات
ميخوايم از رو دست كنار دستيمون بنويسيم اما نميدونيم كه اونم غلط نوشته گاهي جاي يك كلمه
را خالي ميگذاريم تا آخر امتحان دوباره جاش را پر كنيم و بنويسيم.....
غافل از اينكه يكروز يهو داد ميزنن ورقه ها بالا...
روزي شخصي در حال نماز خواندن در راهي بود و مجنون بدون اين که متوجه شود از بين او و مهرش
عبور کرد مرد نمازش را قطع کرد و داد زد هي چرا بين من و خدايم فاصله انداختي مجنون به خود آمد و
گفت من که عاشق ليلي هستم تورا نديدم تو که عاشق خداي ليلي هستي چگونه مرا ديدي !!!

