تبليغاتX
گاهي به آسمان نگاه كن - روز قسمت

 

روز قسمت بود. خدا هستی را قسمت میکرد.
خدا گفت: چیزی از من بخواهید هر چه باشد، شما را خواهم داد. سهمتان را از هستی طلب کنید زیرا خدا بخشنده است.
و هر که آمد چیزی خواست.
یکی بالی برای پریدن و دیگری پایی برای دویدن. یکی جثه ای بزرگ خواست و آن یکی چشمانی تیز. یکی دریا را انتخاب کرد و یکی آسمان را.
در این میان کرمی کوچک جلو آمد وبه خدا گفت: خدایا من چیز زیادی از این هستی نمی خواهم. نه چشمانی تیز ونه جثه ای بزرگ نه بال و نه پایی ونه آسمان ونه دریا ..... تنها کمی از خودت.
تنها کمی از خودت به من بده و خدا کمی نور به او داد. نام او کرم شب تاب شد.
خدا گفت: آن که نوری با خود دارد بزرگ است. حتی اگر به قدر ذره ای باشد.
تو حالا همان خورشیدی که گاهی زیر برگ کوچکی پنهان می شوی و رو به دیگران گفت: کاش می دانستید که این کرم کوچک بهترین را خواست.

زیرا که از خدا جز خدا نباید خواست



شنبه 29 فروردین1388 |